امامتِ امام سجّاد، شروع دوران ولاییسازی جامعهای بود، که ولیّاش، بهدست اشقیا و کینهتوزان اموی، اِرباً اِربا شده بود و مردمان، با دشنههای زهرآلود، بنیانسوزیها، خانمانبراندازیها، بستن دهان آزادمردانِ حقشناسِحقگو و رهاکردن و بر اریکه نشاندن اجامر، از کوثر زلال ولایت ولیّ زمان خود، دور شدند و از دستیابی به کأس امامت، که دمادم به چشمهسار وَحی رهنمون بود، و نیاز همهآنی آنان بود و حیاتشان در گرد آن، بازداشته شدند و هیولای ترس، رعب و وحشت، همه قلمروهای زندگی را در چنگ داشت و در این گیرودار، برابر نقشهٔ راهی که در تاریکخانهٔ شیطانی بوسفیانی، رسم شده بود و بایستی همه نیروهای وابسته به شیطان، خط و برنامهٔ حزب و خاندان اموی، در هر پست و مقام، آنرا سرلوحه کار و حرکت خود قرار میدادند، خاموشاندنِ نور نبوّت بود.
روزگار بایستی بهگونهای رقم بخورد که از آن طلوع حیرتافزا و شگفتیآفرین نبوت، که غروب خاندان اموی بود و پایان بتپرستی و بتخانهداری و در هم شکستن و نابود کردن بتهایی که قریشیان و مردمان گرفتارآمده در مُرداب جاهلی، به آنها باور داشتند و جاهلانه میپنداشتند در سرنوشتشان نقشآفریناند، نقشی و یادی در سینهها و خاطرهها نماند.
در این راه شوم و نکبتآلود، تلاشها کردند، منادیان بزرگ حق و حقیقت را از دم تیغ گذراندند، به وارونهسازی احکام و آموزههای ناب و رخشان وحیانی پرداختند، عالمان بسیاری را به آخور بستند و از آنان بر هدم آیهآیهٔ آیین رستگاری، در حال خوردن و شکمانباشتن، فتوا گرفتند.
اینان، با آن کینههای انباشته در سینه، با این فتواهای عالمانِ بهآخوربسته و سرگردان بین آخور و مزبله، کربلای خونین و سخت دهشتناک را رقم زدند، به نام اسلام و در پرتو نام خدا، خلیفة الله، نه خلیفة الرسول، که یادآور نام رسول اعظم باشد، کار جبههٔ کفر را کردند، بیکموکاست، همان جبههای که در بدر، احد، خندق، خیبر و حنین، شرکپیشگان، علیه جبههٔ حق و حقیقت و باورمندان و پایبندان به این رکن استوار آراستند و تمام دنیای خود را به این آوردگاهها آوردند.
از دیگر سوی، با تمام توش و توان، مردم را به وادی بیاعتقادی میکشاندند و بر سستاعتقادی،دامن میزدند و نبوت را که باورهای رخشان، زیباییها و شکوههای رفتاری و اخلاقی و پرهیزها از ناراستیها و نادرستیها و ناهنجاریها، از آن آبشار سرچشمه میگرفت، به حاشیه میبردند، و از خلیفگی، همهجا و همهگاه، سخن به میان میآوردند.
از جمله دستنشاندگان پست اموی و ایادی این دستگاه رذل و رذالتپرور، خالدبن عبدالله قَسری است که میگفت:
«کان یفضّل الخلافة علی النبوّة»
خلافت، از نبوت بالاتر است.
سپس استدلال میکرد و میگفت:
«ایّهما افضل؟ خلیفة رجل فی اهله او رسوله الی اصحابه»
شما یک نفر را جانشین خودتان در خانوادهتان بگذارید؛ این بالاتر است و نزدیکتر به شما، یا آن کسی که برای پیامی میفرستید؟
پس خلیفهٔ خدا، بالاتر از رسول الله است.
این، برنامه و نقشهای بود که بایستی در میان مردم، عام و خاص، جا بیفتد و اندیشهها به این سمتوسوی نبوتزدایی، بهحرکت درآید.
چنان به این فکر جاهلی و تراویده از دلهای بیمار و سینههای کینهمند، دمیده شد که حتی در زمان بنیعباس نمیگفتند خلیفة الرسول؛ همیشه تعبیر خلیفة الله بر زبانها جاری بود.
در این دوران، دوران پس از عاشورا، دوران رعب و وحشت، دوران غربت اسلام و اهل بیت، دوران غربت امام علی بن الحسین، که رسالت ولیّ اللهی را بر دوش داشت، با برنامهریزی که امویان کرده بودند، اخلاق مردم پستی گرفت، از آن اوجها، اوجگیری، به بلندای معنیٰ فرارفتنها خبری نبود.
در این دوران، سالهای حدود ۸۰ و ۹۰، بزرگترین خوانندهها، نوازندهها و عیّاشها و عشرتطلبها،یا از مدینهاند یا از مکّه!
مَهبَط وَحی رسول الله، شده بود مرکز فساد، فحشا و شعرای هرزهدَرا.
نمونهها، از هرزگیها، بیپردگیها و عریانگوییهای شاعران، بسیار است. از جمله در مکّه، شاعری است به نام عمر بن ابی ربیعه، جزو شاعران هرزه، عریانگوی و پردهدَر، البته با قدرت و هنر شعری بالا.
هنگامیکه روزانِ زندگی آلوده و نکبتبار او بهسر میآید، در مدینه، عزای عمومی برپا میشود.
راوی میگوید: در کوچههای مدینه، مردم میگریستند، هرجا میرفتم گروهی از جوانان، مرد و زن، ایستاده بودند و بر مرگ عمر بن ابی ربیعه تأسف میخوردند و شیون میکردند.
در مکّه، کنیزکی را دیدم که دنبال کاری میرفت، اشک میریخت و زار میزد و بر مرگ عمر بن ابی ربیعه تأسف میخورد.
گروهی از جوانان ایستاده بودند. وقتی این کنیز، گریهکنان، از کنار آنان رد میشد، از او پرسیدند: چرا گریه میکنی؟
گفت: به خاطر عمر بن ابی ربیعه؛ مرد و از دست ما رفت.
یکی از آن جوانان گفت: غصّه نخور، غم به دل راه نده؛ شاعری در مکه هست به نام حارث بن مخزومی؛ همو که مدتی از طرف خلیفگان شام، حاکم مکه بوده است.
او هم مانند عمر بن ابی ربیعه است. (یعنی هرزهگو، پردهدر، عریانسُرا).
جوان، بنا کرد یکی از شعرهای پردهدرانه مخزومی را خواندن.
کنیز، گوش کرد، وقتی دید ویژگی شعرهای عمربن ابی ربیعه را دارد، اشکهایش را پاک کرد و گفت:
«الحمد لله لم یُخل حرمه» [اغانی ج۲۳۸/۳]
خدا را شکر، که حرم خودش را خالی نگذاشت.
امام سجاد در این برهه، برههای که ایمان، اخلاق و سبک زندگی ایمانی مردم، تاراج شده بود و به آن باروهای بلند شهر دین، شهر محمد، آسیب رسیده بود، به میانداری پرداخت و شجاعانه در اوج عزت و بیکسی، حتی در امان نماندن از استهزای استهزاگران، طبیبانه و اصلاحگرانه، به چارهگری قد افراشت و از تمامی راههای تربیتی و معنیٰگستری، بهره گرفت، تا مردمان را از گرداب هراسانگیز و گدازههای بنیانسوز گناه برهاند و نسیم دلاویز وحی را، که از آن بازداشته شدهاند، به کوی «جان»ها و بُستانهای خشکیده و چشمههای خوشیدهٔ زندگیشان، بوزاند و درهای زندگی عبیرآگین وحی را به روی آنان بگشاید.
دعا را، از آن چارهها دید. سخن گفتن با خدا؛ خدای شنوا، درمانگر و چارهگر و رهگشا، بهترین و استوارترین سدّ در برابر سیلاب بنیانبرافکن گناه.
او که از صفحهصفحهٔ دلرا برای خدا گشودن، در شبهای بیپایان و خلوتسرای خود، لذتها برده بود، گرهها گشوده، درمانها، برای دردهای بیدرمان، چارهها، برای بیچارگیها، آرامشها، در گاه ناآرامیها و توفانها و یورش اندوهها، آسانی در رویارویی با تنگناها و حرمانها، زخمزدنها، جگر خراشیدنها، مردمان را به این صُراحی از ورقهای زندگی و حالتهای عاشقانه و خوش نیایش و راز و نیاز با زیر و زبر کنندهٔ روانها و روحها، آن یکتای بیانباز، فراخواند.
به خَلقان گرفتارآمده در مرداب جاهلیِ امویساخته، اعلام کرد:
از آستان احمد، به زندگی وَحیانی بار یابید، تا از درّههای ژرف، تاریک و سختدلهرهآور، بهدر آیید، اوج بگیرید و بهسوی آسمان بال بگشایید و از آن آستان بلند الهی، به نیازهای خود بنگرید و در این درنگریستنها و اندریافتهای آسمانی و الهی، با نیازهای برتر روح و روان، سازنده و برافرازنده، آشنا خواهید شد و از لولیدن در لجنزارهای نیازهای پست، خودداری خواهید ورزید.
اینکه رو به افول دارید و به پستی و نشیب میگرایید و از به فرازا، فرارفتن، تن میزنید، از آن روست که در پرتو نام احمد، گشایندهٔ درهای سعادت، به خلوتسرای خود وارد نمیشوید و دستها را به سوی آسمان بلند نمیکنید، که به مهر و لطف خدا، بلندا بگیرید.
بلند بادا نام نیایشگر بزرگ امّت اسلامی، در پرتو نام احمد